تبليغاتX
ویـــــــرانــــــــه
 

سعادت

میرسد روزی که بخت بسته ی ما وا شود

طــالــعِ مفقــود یــکبــار دیگــر پیـدا شود

دیـده های خصم دشمن کور گردد از قضا

چشم کــــور دوستــانِ مــا اگــر بینـا شود

میـرسد روزی که خارج از حریم پاک ما

بـن لادن همــره ی ناتــو و امــریکـا شود

دست غیـر واجنبی ازخاک ما کوتاه شود

سرنـوشت کشـور ویــران مــا از ما شود

میـرسد  روزی ثبـات دایــمی انــدر وطن

هـرکسی هر جا به فکـر ساختن ماوا شود

آسمــان ما نبــارد بمب و خمپــاره دیگــر

جای ماین وباروت ازخاکم چمن بالا شود 

حـاکمـانِ راستیـن آیـنـد بــه مـیـدان عمــل

رشوه خورمفســد آخـر نابود و رسوا شود

تبعیضِ سمت وزبان ودین ومذهب گم شود

جـای نفــرت در دل آدم  محبـت جــا شود

میـرسد روزی مرض برچیده گرددازوطن

تشخیصِ داکتـرخوب و بـا کیفــیت دوا شود

قیمتی و قحطی  آخر مـی شود محــو و فنـا

زیب خوان مـردم ما قــورمه و شوربا شود

گر چـه بازارمکاروحیله گـر گرم ست لیک 

میـرسد روزی درفش مـعــرفــت بــالا شود

کـودک محـروم مـا هــم خنــده بر لب آورد

سـوی مـکتب ره برد سازنـده ی فـردا شود

میـزنـد تک تک به درب ما سعادت عـاقبت

ار دل مــا از خشــونت پــاک ومبـــرا شود

 

پنجم نوامبر ۲۰۰۹

۰۵-۱۱-۲۰۰۹

+ نوشته شده توسط م.ع. یوسفی در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 و ساعت 13:44 |
 

میرود 

دیده دیده گریه ی ما را ندیده میرود

خنده خنده خنده ی ما را خریده میرود

مثل خونِ پاک من در رگ رگم باشد ولی

قطره قطره از دو چشمانم چکیده میرود

 مرغک بی مهری اش را بین که اندر انتظار

چیده چیده دانه ی صبرم پریده میرود

آشکارا سنگر دل را تصرف مکیند

ناله های محبوسش  را نا شنیده میرود

 با گل رخسار خود مجنون میسازد مرا

در دل ما خار قهرش را خلیده میرود

 اختیار من ربوده زانکه در شش سوی من

رشته و جال محبت را تنبده میرود 

 

بیست و چهارم اکتوبر ۲۰۰

۲۴-۱۰-۲۰۰۹

 

پیار هو نجایی کهی پیار....

عشق کی زنجیر و می گرفتار و نجایی ....

+ نوشته شده توسط م.ع. یوسفی در شنبه دوم آبان 1388 و ساعت 8:12 |
 

دولت ائتلافی یا انتخابات؟

کرزی یا عبدالله؟

با تاسف و اندوه زیاد زحمات مردم بیچاره و بلا کشیده ی ما در دور نخست انتخابات که با شوق و شعف وافری آغاز شده  بود  نسبت تقلب گسترده ی که صورت گرفت به یاس و ناامیدی مبدل گشت. و مدت دو ماه طول کشید تا تقلبات  و تخلفات که درین دور صورت گرفته بود برملا و بالاخره انتخابات برنده ی از خود برجانگذاشته و به نا چار به دورم کشانیده شد.

کسانی که تقلب کرده اند در حقیقت بی توجه ی و بی احترامی بزرگی را در مقابل ملت و آرای ملت مظلوم ما نموده اند. به حق ملتی که در هر گوشه ی سرزمین ما در شرایط سخت و دشوار ولی با اعتماد و شهامت زیاد بسوی صندوق های رایدهی شتافتند تا زعیم آینده ی خود را بدست خود انتخاب کنند. تا اندازه ی که در جریان انتخابات ده ها نفر جان های شیرین شان را در اثر حادثات مختلف از دست دادند و قربانی شدند.   اما با چه بیرحمی تکالیف مردم ستم کشیده و بلا دیده را هیچ شمرده و و بزرگترین جفا را به حق شان روا دشتند. و رای اعتماد آنها را با بی اعتمادی به بازی گرفتند.

 بهر صورت اینک ما در آستانه ی دور دوم انتخابات قرار داریم و تفاوت که دور دوم از دور اول دارد این است که اینبار رقابت صرف میان دو کاندید صورت میگیرد و جریان نظارت از روند انتخابات و شمارش آرا به اندازه ی دوره ی نخست پیچیده نخواهد بود. با وصف همه یکبار دیگر همین ملت است که باید به پای صندوق های رایدهی روند و تکالیف را که اینبار متقبل میشوند خدا کند بار دیگر مورد دستبرد قرار نگیرد.

قبل ازینکه بطرف انتخابات رفته شود هنوز هم یک  گزینه ی دیگر یعنی دولت ائتلافی موجود است

- دولت ائتلافی

اگر نگاه کوتاهی به سعی و تلاش بیش از اندازه ی نمایندگان کشور های غربی انداخته شود میتوان دریافت که ایشان خواهان  تشکیل یک دولت ائتلافی با مصلحت* های که در نظر دارند میباشند. خصوصاً بازار گرم دید و وادید هایی که  با طرف های مختلف صورت میگیرد میتواند گواه این امر باشد. اگر چه این همه تا هنوز صرف در سطح حدس و گمان است.

ولی احیاناً اگر دولت ائتلافی بوجود آید واضح است تقاضاها  و خواهشات هردوطرف نیز باید در نظر گرفته شود.

مثلاً حامد کرزی طرفدار سیستم ریاستی بوده و داکتر عبدالله خواهان نظام پارلمانی میباشد. پس در قدم نخست ایشان باید روی چگونه بودن نظام اتفاق نظر پیدا کنند. ثانیاً هر دو کاندید با موئتلفین زیادی  که دارند نمی توانند برای همه مطابق وعده قبلی پست های در نظر گرفته شده را تقسیم کنند و باید از میان این همه هوادران تعدادی را به پست های پائینتری بگمارند که بدست آوردن رضایت آنها هم کاریست مشکل ولی امکان پذیر.

بطور مثال آقای کرزی معاون اولش مارشال فهیم است و داکتر همایون شاه آصفی معاون اول داکتر عبدالله، به همین ترتیب تمام پست های دیگر از معاونت دوم گرفته تا تمام وزارت ها و پست های کلیدی دیگر یعنی برای همه دو کاندید موجود است یکی از جانب تیم کرزی و دیگری هم از تیم عبدالله .

اما در قدم نخست انتخاب نوعیت نظام بسیار مهم است که تثبیت شود. اگر نظام صدارتی ایجاد شود هردو کاندید دو پست بلند ریاست جمهوری و نخست وزیری را اشغال خواهند کرد و در صورت قبولی نظام ریاستی البته یکی از کاندیدان به مقام ریاست دولت و دومی شاید به مقام معاونت و یا هم هر پست دیگری که به توافق برسند خواهد رسید.

بهرصورت اگر توافق بالای تعین نظام صورت گیرد بدون شک مشکلات تعیین پست هم رفع خواهد شد یعنی اگر داکتر عبدالله نظام ریاستی را پذیرد در مقابل  حامد کرزی امتیازات دیگری را در کابینه برا ی وی خواهد بخشید و یا عکس آن اگر حامد کرزی با نظام صدارتی توافق کند میتواند امتیازات دیگری را در حکومت از داکتر عبدالله بدست آورد، پس اگر در ساختار نظام توافق صورت گیرد باقی مسایل نیز قابل حل میباشد.

منتها کسانی که قبل از انتخابات بهمراه این دو تیم ائتلاف نموده بودند و وعده های چرب و گرمی مانند چندین وزارت و غیره را که گرفته بودند، متاسفانه  همه برآورده نخواهد شد. چون حالا دیگر با به میان آمدن دولت ائتلافی امکانات دست داشته تقسیم دو میشود . یعنی اگر کاندیدی در دور اول به پیروزی میرسید در حقیقت تمام امکانات را در اختیار داشت و  تا حدودی میشد به وعده هایش رسیدگی کند ولی این امر در صورت ایجاد دولت ائتلافی اصلاًممکن نیست.  

 با آنهم این همه قابل تشویش نیست زیرا در کشوری مثل افغانستان ساختن و شکستن یک ائتلاف کار عجیب و غریبی نیست وقتی منافع یک شخص و یا گروه ایجاب کند میتواند از ائتلافی دست کشیده و شامل ائتلاف دیگری شود.درین زمینه در حالیکه مثال های زیادی موجود است ولی صرف به ۳ نمونه ی آن اکتفا میکنم که دراینجا بنویسم

۱- ایجاد شورای هم آهنگی (در زمان حکومت مجاهدین)

۲-ائتلاف سیاف و محقق در پارلمان

۳-ائتلاف فهیم و کرزی در انتخابات امسال

بهر صورت اگر ائتلافی در کار نباشد گز ینه ی دومی انتخابات دور دوم میباشد

-انتخابات دور دوم

برنده ی این دور که خواهد بود ،حامد کرزی یا داکتر عبدالله؟

 البته در دور دوم انتخابات میزان مشارکت مردم چالش عمده ی فراراه این پروسه میباشد زیرا گمانه زنی هایی وجود دارد که سطح اشتراک مردم در دور دوم میتواند پائینتر از دور اول باشد که دلایلی مختلفی دارد از جمله

اول مشکلات امنیتی و تهدید مخالفین

دوم فرارسیدن فصل سرما

سوم بی علاقگی و دلسردی مردم نسبت به انتخابات

از نگاه امنیتی شاید مردم  کمتر علاقه به سهم گرفتن در انتخابات داشته باشند بخصوص در مناطق نا امن کشور مانند ولایات  جنوبی و مشرقی. گرچه در شمال ، غرب و اکثر نقاط مرکزی کشور خطر کمتر محسوس است ولی با آن هم بهر احتیاط امکان دارد اشتراک مردم نسبت به دوره ی قبلی کمتر باشد. 

 چالش عمده ی دیگر فرارسیدن فصل سرما است که بالای اشتراک مردم تاثیر منفی دارد زیرا  در اکثر نقاط کشور راه های قریه جات با مراکز برای مدت طولانی مسدود میشود و یا هم به مشکل قابل عبور است که در پروسه ی رای دهی اختلال ایجاد میکند.

 اما آیا تاثیرات منفی شرایط  فوق بالای میزان  آرای هر دو کاند یکسان خواهد بود؟

با آنکه خطرات امنیتی هر دو را متاثر میسازد ولی نمیتواند یکسان باشد، حامد کرزی که اصولاً انتظار آرای بیشتر مردم را از مناطق جنوب و شرق کشور دارد ولی متاسفانه نسبت شرایط خراب امنیتی و تهدید مخالفین سطح اشتراک مردم درین مناطق بی اندازه پائین خواهد بود که بالای نتیجه ی انتخابات تاثیر مستقیم دارد و ازین ناحیه حامد کرزی را میتوان در ضرر دید.

و بدتر از آن اینکه در دور نخست میزان  تقلب در مناطق یاد شده  نسبت به سایر نقاط افغانستان بالا بوده است، یقینا که اینبار درین نواحی کنترول و نظارت جدی میشود. و از طرفی همه بیاد داریم که  در دور اول انتخابات یک فردی که به قصد اشتراک در انتخابات از خانه اش بیرون شده بود مخالفین دولت به جرم شرکت در انتخابات گوش و بینی وی را بریده بودند. و مردم شاید در دور دوم اینگونه  خطر را جدی گرفته در انتخابات کمتر اشتراک داشته باشند.

  برای ارزیابی بهتر از اثر گذاری مشکلات امنیتی بالای مناطق تحت نفوذ حامد کرزی و داکتر عبدلله لازم است تا نظر مختصری به نتایج دور اول انتخابات داشته باشیم .

بطور مثال دردور اول این انتخابات حامد کرزی در ولایات آتی الذکر آرای بیشتر را بدست اورده و نفر اول بود .

۱- پکتیکا ۹۱ درصد  ۱۹۴۳۵۱ رای

۲-خوست ۸۳ درصد ۹۶۴۷۸ رای

۳- کنر ۸۲.۸ در صد ۹۷۰۸۵ رای

۴-نیمروز ۸۲.۳ درصد ۴۴۲۶۶

۵-هلمند ۸۳.۷ درصد ۱۱۲۸۷۳

۶-قندهار ۸۷.۶ درصد ۲۲۱۴۳۶

۷-ارزگان ۶۹.۱ در صد ۲۲۱۶۰

۸-زابل ۶۹.۷ درصد ۱۰۹۴۱ رای

۹-غزنی ۴۶.۹ درصد ۱۳۶۷۸۲ رای

۱۰- پکتیا ۸۲.۲ درصد ۱۸۸۸۶۹ رای

۱۱- فراه ۷۱.۹ درصد ۶۴۹۳۴ رای

۱۲-وردک ۶۳.۶ درصد ۴۲۵۹۰ رای

۱۳-لوگر ۴۳.۱ درصد ۲۲۳۷۱ رای

۱۴-لغمان ۷۹.۹ درصد ۸۳۰۲۱ رای

۱۵- ننگرهار ۷۶.۲ درصد ۲۸۱۳۸۶ رای

۱۶- کابل ۵۵ درصد ۲۹۰۴۳۰ رای

۱۷-جوزجان ۵۸.۴ درصد ۶۷۶۰۶ رای

۱۸- سرپل ۴۵.۵ درصد ۵۴۲۷۷ رای

۱۹-فاریاب ۵۷.۴ درصد ۱۲۷۳۱۸ رای

۲۰-هرات ۴۸.۶ درصد ۲۱۱۶۶۶

۲۱-بامیان ۳۸.۵ درصد ۴۸۱۸۰ رای

حد اقل درولایات که از  شماره ی اول الی پانزدهم  در لست فوق الذکر قرار دارد به دلیل حضور گرم مخالفین دولت میزان آرا بی اندازه پائین خواهد امد و  طبعاً بیشترین ضرر را حامد کرزی میبیند زیرا فیصدی بیشتر آرا درین ولایات به نفع وی بوده است(البته آرای یادشده شامل آرای تقلبی نیز میباشد  یعنی اصل میزان رای در دور اول انتخابات نیز به مراتب کمتر از از ارقام داده شده میباشد.)

و برعکس در ولایات که داکترعبدالله رای اکثریت را بدست اورده و شخص اول بوده است از نگاه امنیتی مطمئن تر نسبت به ولایات که حامد کرزی رای بیشتر بدست اورده است میباشد. گرچه در کندز و بغلان نشانه هایی از حضور مخالفین است ولی به هیچ وجه به سطح ولایات که در سرحد با پاکستان قرار دارد نیست. بنا میزان اشتراک مردم نیز درین ولایات نسبت به ولایات جنوبی و مشرقی بالا خواهد بود.  مانند

-کاپیسا ۷۰.۸ درصد ۴۵۸۰۲ رای

۲-پروان ۶۳ درصد ۶۴۷۲۳ رای

۳-تخار ۵۲ درصد ۱۲۱۸۷۳

۴-بغلان ۵۹.۷ درصد ۱۰۵۰۲۶

۵-کندز ۵۵.۳ درصد ۵۱۵۴۹ رای

۶-بدخشان ۵۱ درصد ۱۱۸۴۸۷

۷-بلخ ۴۶ درصد ۱۳۶۹۵۴

۸-بادغیس ۵۴.۸ درصد ۶۹۲۱۰ رای

۹-پنجشیر ۷۰درصد ۳۱۳۸۹

۱۰- سمنگان ۴۷.۹ درصد ۵۴۴۰۳ رای

۱۱-غور ۴۹.۶ درصد ۱۳۸۶۰۹ رای

 

البته در بعضی ولایات دیگری مانند هرات، جوزجان، سرپل و فاریاب که حامد کرزی رای بیشتر اورده است  وضعیت اگر از نگاه امنیتی نگران کننده نیست ولی دلایلی دیگری وجود دارد که آرای کرزی کاهش یابد. چون این مرتبه به گمان اغلب طرفداران اسمعیل خان و جنرال دوستم  برای وی رای نخواهند داد.

 طرفداران دوستم در دور اول به فکر اینکه دوستم دوباره به وطن برگشته است به نفع حامد کرزی رای داده بودند ولی اینبار چنین نخواهد شد زیرا بعد از انتخابات دیده شد که رهبر شان را برای بار دوم تبعید کردند، و آوردنش صرف یک چال سیاسی در روز های انتخابات بوده نه بازگشت دایمی. که باز هم این مسئله به نفع کرزی نمی چرخد. ومیزان آرای کرزی در ولایات  فاریاب، سر پل، جوزجان، سمنگان ، بلخ و تخار بی اندازه پائین می آید.

و در هرات و حوزه ی جنوب غرب وضعیت به همین منوال خلاف میل کرزی در جریان است، روابط اسماعیل خان وزیر آب و برق با حامد کرزی به سردی گرائیده است، خصوصاً در روزیکه در مسیر راه اسماعیل خان حمله ی انتحاری صورت گرفت، وی در همان روز با لهجه ی تند و  انتقاد صریح دولت را ناکار آمد خواند و متهم به کنار گذاشتن مجاهدین از قدرت نمود، آن هم در شرایط که هنوز نتایج نهایی انتخابات اعلام نشده  و ادعای تقلب در انتخابات نیز بالای کرزی صورت گرفته بود و هر نوع انتقاد دیگری میتوانست تاثیر منفی بالای موقف حامد کرزی در سطح ملی و بین المللی داشته باشد، واین طرز برخورد اسماعیل خان  برای کرزی خوش آیند نبود. که در نتیجه حامد کرزی نیز به وعده های خود به تقرری های که در هرات برای اسماعیل خان داده بود عمل نکرد و این خود سبب رشد اختلاف میان طرفین گردیده است.

 در مناطق مرکزی دشوار است پیش بینی شود زیرا محقق و خلیلی هنوز هم در  تیم کرزی هستند اینکه معاملات در روز های آینده چگونه به گردش آید بعداً معلوم خواهد شد. اما اگر بارندگی و سرما شدت یابد این مناطق را بخصوص راه ها و جاده هی ارتباطی میان مرکز و اطراف را بیشتر متضرر میسازد، و صعب العبور شدن راه ها سبب سهم نگرفتن مردم در انتخابات میگردد.

و موضوع دیگری را که نباید از یاد برد در دور نخست بعد از حامد کرزی و دکتور عبدالله بیشترین آرا را  یعنی در حدود ۱۰ درصد آرا را رمضان بشردوست آن خود کرده بود.

آرای رمضان بشر دوست بیشتر از ولایات غزنی، دایکندی، بامیان و کابل بود که هر دو کاندید میتوانند از آرای مذکور  نفع برند. اگر چه انتظارات چنین است که به دلیل  هم پیمان بودن خلیلی و محقق با حامد کرزی امکان دارد اکثر آرای بشر دوست که از مناطق شیعه نشین و هزاره نشین بدست آمده است به نفع حامد کرزی تمام شود ولی امکان این نیز میرود که رای دهندگان رمضان بشردوست از جمله مخالفین خلیلی و محقق در میان اهل تشییع و بخصوص قوم هزاره بوده باشند و  شاید هم آرای شان را نه به نفع حامد کرزی بلکه برای داکتر عبدالله به صندوق ها ریزند. و راه سوم هم وجود دارد که اصلاً در انتخابات شرکت نکنند. و یا اینکه با دریافت امتیازات و مکافات از جانب یکی از طرفین به نفع آنها رای دهند. و آرای باقیمانده از سایر کاندیدان دور اول نیز عین سزنوشت را دارد که بیشتر روی امتیاز میچرخد تا هدف.

با در نظرداشت مطالب فوق در دور دوم انتخابات داکتر عبدالله از موقف بهتری برخوردار است زیرا وی حامیان خود را تا هنوز با خود دارد و هیچ کدام نشانه ی از عدم همکاری و یا دلسردی حامیانش شنیده نشده است و یا حد اقل از طریق رسانه ها و یا کدام مرجع دیگری به گوش ها نرسیده است.

یعنی وی با حفظ آرای که در دور اول بدست اورده بود امکانات بدست اوردن آرای بیشتر را نیز دارد.

 بناً دور دوم انتخابات به نفع حامد کرزی نمیباشد و از طرفی جامعه ی جهانی نیز تلاش دارد تا هر دو کاندید قبل از رفتن بسوی انتخابات روی تشکیل دولت ائتلافی غور نمایند،  با وجود که هر دو کاندید یعنی حامد کرزی و داکتر عبدالله مخالفت شان را با تشکیل دولت ائتلافی اعلان کرده اند ولی مردم افغانستان با شعار ها و اعمال سیاستمداران خود کاملاً آشنا هستند بار ها اتفاق افتاده که چیزی میگویند و چیزی دیگری انجام میدهند و بالایش مصلحت و منافع ملی نام میگذارند!.

پس هنوز هم امکان آن میرود که طی چند روز آینده بحث روی تشکیل دولت ائتلافی بیشتر گردد و از انتخابات به بهانه های چون مشکلات امنیتی، فرارسیدن فصل سرما و پائین بودن میزان مشارکت صرف نظر گردد.

بهر حالتی که باشد فعلاً برای همه روش شده که حامد کرزی و یا داکتر عبدالله چه از طریق انتخابات و یا حکومت ائتلافی یکی ازین دو با لاخره  رئیس جمهور آینده کشور خواهد شد.

والله اعلم

به امید پیروزی و کامیابی ملت بیچاره ی ما.

 

والسلام

بیست و دوم اکتوبر ۲۰۰۹

۲۲-۱۰-۲۰۰۹

* مصلحت غربی ها شاید این باشد که اسامی کسانیکه گویا جنگسالار هستند در لست کابینه ی دولت ائتلافی نباشد.

 

 

+ نوشته شده توسط م.ع. یوسفی در پنجشنبه سی ام مهر 1388 و ساعت 12:17 |
 

وحشی

درد ت  دوا نمـی شود از  داروی کسی

در دشت قلب تــــو نـــــدود آهوی کسی

یــک دلبـری نشد که دلــت را بـَـرد زتو

کــاری نکنــد در دل تــــو جادوی کسی

آری تویی چـوصخره ی مضبوط و پایدار

زخـمی نمـــی شـــوی ز دم چاقوی کسی

صد گونه گره خورده حوادث به دست تو

نگشـــوده یــک گـــرهِ تـــرا بازوی کسی

برفـرش خاطرت چه غباری نشسته است؟

پـاکیــزه  زِ گــَـردَش نکنـــد جاروی کسی

ای دل تـو آتشی همـه از تــو به فغان ست

وحشی،  نبـوده ای  دمـی در قـابـوی کسی

 

چهاردهم اکتوبر ۲۰۰۹

۱۴-۱۰-۲۰۰۹

+ نوشته شده توسط م.ع. یوسفی در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 و ساعت 11:43 |
 

نکردی

تو شرمی از وفای من نکردی

حیـا ای بی حیای من نکردی

مریض عشـق تو بودم و لیکن

به دیـدارت دوای من نکردی

کلید شادی و غم هاتو بودی

ز بنـد غـم رهای من نکردی

گناه تست کـه زنجـیر محبت 

جـدااز دست وپای من نکردی

به غربت نا رفیق من بجزغم

رفیـق و آشنـای مـن نکردی

به یک بوسه خمارم کردی رفتی

تـو فکـر اشتهای من نکردی

به هرکه مهربانی کرده باشی 

به من ای دلربای من نکردی 

ندیدم خیر تو درزندگی وای

وفا ای بیـوفـای من نکردی

سفر کردم ز دنیای  تو آخر

دروغی هـم صـدای من نکردی

فراموش کرده ای ماراکه حتی

 ز کس پرسان جـای من نکردی

اگر پنداری مُردم پس چراتو

عـزا داری بـرای من نکردی

به عزلت هم ندارم فکرآرام

گـذر از ین خـلای من نکردی 

خـلاصـه از ته ی دل آشنایی

نکـردی مـه لقای من نکردی

 

هشتم اکتوبر ۲۰۰۹

۰۸-۱۰-۲۰۰۹ 

+ نوشته شده توسط م.ع. یوسفی در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388 و ساعت 15:27 |
نبرد با ارتش سرخ

آتش بس 1983 در دره پنجشیر

قسمت دوم

بر گرفته از کتاب مسعود و آزادی، نوشتهء صالح محمد ریگستانی

 

چند روزي نگذشته بود كه جنرال اناتولي (۱) به خانه من آمد، باديدن او خرسندي همراه با اضطراب مرافراگرفت، نشست و بعد از تعارف معمول بلافاصله گفت: “خبرخوشي برايت دارم، احمد شاه مسعود ترا نزد خود خواسته است، بايد آماده رفتن شوي!” باشنيدن اين سخن حالت سستي به اعضاي بدنم دست داد، چرا مراخواسته است؟ مگر با من چه كار دارد؟ اناتولي كه متوجه نگراني من شده بود، مرا بيشتر در انتظار نگذاشت و گفت: “حتما مي پرسي چرا؟ من دقيق نمي دانم اما فكر مي كنم مي خواهد قبل از ملاقات با ما، در باره ما و برنامه ما بيشتر بفهمد، همچنين در مورد محل ملاقات نيز به توافق نرسيديم، اميدوارم تقاضاي او و ما را رد نكنيد.” با وجود تشويش و كم علاقگي به داخل شدن دوباره در اين ماجرا در اثر اصرار اناتولي رفتن نزد احمد شاه مسعود را پذيرفته آماده سفر شدم.

دقيق به ياد ندارم فردا يا روز بعد توسط يك هليکوپتر با اناتولي به پنجشير پرواز كرديم. داوود و گلداد در آنجا منتظر ما بودند، درمنطقه "رخـه" يعني جايي كه باخط اول مجاهدين فاصله زيادي نداشت به داوود و گلداد ملحق شديم، يكبار ديگر روي جزئيات گذشتن به طرف آنها بحث كرده بعد از خوردن شام به طرف منطقه حايل بين دوجبهه حركت كرديم، تا آنجا پياده حدود نيم ساعت يا كم و بيش راه بود، در تاريكي شب از جانب مقابل علاماتي توسط چراغ دستي به ما داده شد، از طرف ما هم علامت هايي داده شد، دوباره به راه رفتن ادامه داديم. هنوز چيزي نمي ديديم، كمي ديگر كه پيش رفتيم در تاريكي شب شخصي را ديدم كه به ما نزديك مي شد. بالآخره به هم رسيديم و سلام و عليك كرديم، در تاريكي نيمه روشن او راشناختم، كاكا تاج الدين خان، ياور احمد شاه مسعود، كه ازمحله ما بود و او را از قبل هم مي شناختم، بعد ازمصافحه كه از طرف وي باگشاده رويي صورت گرفت به راه خود ادامه داديم، محل تلاقي ما منطقه پاراخ بود. تا محل ملاقات كه قريه بلندي در بازارك انتخاب شده بود، بيش از پنج كيلومتر فاصله داشتيم و اين مسافت را پياده رفتيم، در مسير راه متوجه شدم كه گروهي ازمجاهدين از پيش و عقب ما را محافظت مي كنند، در طول راه با كاكا تاج الدين زياد سخن نگفتيم و بيشتر سكوت حكمفرما بود. در راه همچنان متفكر ونگران بودم، راستش كمي مي ترسيدم، آخرما به صف دشمن مي رفتيم، اگر من آنها را دشمن نمي دانستم آنها به قدر كافي ما را دشمن مي پنداشتند. در فضايي مملو از خون و باروت و دشمني و كينه، اينك با پاي خود نزدشان مي رفتم، چه كسي مي توانست نگران نباشد؟

بالآخره به خانه محمد غوث (۲) رسيديم. خانه و قريه براي من كاملاً آشنا بود، زيرا به قريه ما متصل بود. قرار بود شب با احمدشاه مسعود ملاقات كرده و قبل از روشني صبح برگردم. اما مسعود آن شب و فرداي آن روز هم نيامـد و كاكا تاج الدين گفت: "به علت مصروفيت، آمر صاحب شب ديگر خواهد آمد." روز با دلواپسي و انتظار به پايان رسيد و اوايل شب بود كه احمدشاه مسعود به اتاق داخل شد. قيافه و برخورد او كاملاً خلاف تصور من بود. عجب آن كه فرصت نيافته بودم تا از داوود و گلداد هم در باره قيافه و اخلاق او چيزي بپرسم. در تصور من او داراي قد بلند، ريش انبوه، پوست سوخته، قيافه جدي و خشن مصور بود، مگر در واقع چيز ديگري مي ديدم، قد متوسط، ريش متوسط، سري كمي بزرگتر از معمول، پيشاني افتاده بر سر چشمها و گشاده، روي تقريباً استخواني و پوست سفيد، باز و صميمي برخورد كرد، چنان كه در اولين برخورد براي من اطمينان كامل حاصل شد.

اولين كلماتش معذرت مودبانه بود كه از من به خاطر به انتظار ماندن خواست، ضمناً پرسيد كه از پياده روي خسته شدم يانه. گفتم: خير آن قدر مشكل نبود.

بعد ازصرف غذا، او به سخن آغاز كرد و اول از علت پيشنهاد شوروي ها براي مذاكره پرسيد. همچنان درمورد هيأت شوروي، تركيب، تعداد و اين كه از كدام طرف فرستاده شده اند، معلومات خواست. من آن چه مي دانستم برايش گفتم. از سوابق من، چگونگي آشنايي من باهيأت مذاكره كننده، برداشت شخص من نسبت به نيات آنها و غيره مسايل مربوط به آن نيز سوالاتي كرد كه من حتي الوسع جواب دادم، در آخر گفت: "من با پيشنهاد آنها در مورد محل مذاكرات كه گفته اند درساحه كنترول آنها و يا منطقه بين البين صورت گيرد موافق نيستم و پيشنهاد مذاكره هم از طرف ما نبوده است. به آنها بگوييد با اطمينان خاطر به جايي كه ما تعيين مي كنيم بيايند، هيچ خطري متوجه آنها نخواهد بود، حرف ما عمل ماست."

بعد از پايان صحبت با گرمي خداحافظي كرده به طرف رخه كه در آنجا اناتولي و ديگران منتظرم بودند، برگشتم و آنها را در جريان مفصل صحبتم با احمدشاه مسعود گذاشتم. اناتولي به و عده احمد شاه مسعود اطمينان داشت و مي گفت: به جايي كه او تعيين مي كند بايد رفت و در اولين قدم نبايد بي اعتمادي نشان داد. او مي گفت: "اين پروسه يي است كه بايد با اعتماد آغاز شود." مگر ساير اعضاي هيأت جانب احتياط را درنظر داشته مي گفتند، محل ملاقات بايد جايي باشد كه در وسط دو جبهه قرار داشته باشد. موضوع اين اختلاف نظر سبب سفر دوباره من نزد احمدشاه مسعود شد ولي مسعود باز هم بر موقف قبلي خويش تأكيد كرد و اضافه كرد، در صورتي كه آنها اين شرط را نپذيرند، مابه مذاكره احتياجي نداريم.

به رخه برگشته موضوع را به هيأت گفتم و اضافه كردم كه وي پيشنهاد دوم براي محل مذاكره ندارد، بالآخره هيأت بعد از بحث زياد پذيرفت و قرارشد جنرال اناتولي، من، داوود و يك مترجم بنام امير محمد سمرقندي به ملاقات نزد احمدشاه مسعود برويم.

شب بعد ما در محل تلاقي بوديم و جريان تماس مانند دفعات قبل بود، باز همان اشاره با چراغ، نزديك شدن اينبار دو تن يعني كاكا تاج الدين و حاجي عزم الدين و پياده روي. محل ملاقات هم همان محلي قبلي بود، خانه محمد غوث در قريه "بلندي" (۳) بازارك پنجشير. بعد دو ساعت انتظار و صرف غذا درمحل ياد شده احمدشاه مسعود آمد، مطابق عادت باز صميمي و باتبسم با ما مصافحه و احوالپرسي كرد، سپس جنرال اناتولي به سخن آغاز كرد، بايد گفت كه در ملاقات چهار نفر حضور داشتند:

احمدشاه مسعود، جنرال اناتولي، مترجم امير محمد سمرقندي و من.» (۴)

رفتن داوطلبانه به افغانستان، از زبان اناتولي

«سال 1981 داوطلب رفتن به افغانستان شدم. علت آن فقط به مسلك من ارتباط مي گرفت. وسواس يك ژورناليست و يك افسر كشف، براي فهميدن!

در آن هنگام منابع شوروي چنان نشان مي دادند كه در افغانستان زندگي آرام و صلح آميز جريان دارد و نظاميان شوروي به مانورهاي نظامي مشغول اند. در مقابل منابع ديگر از يك جنگ تمام عيار در افغانستان خبر مي دادند، اما مردم ما هيچ اطلاعي درباره آن نداشتند.

داوطلبي من به خاطر جنگ نبود، من هيچگاه اسلحه به دست نگرفتم و در جنگ شركت نكردم، حتي به مترجم هايم اجازه ندادم اسلحه حمل كنند، من به عنوان يك ژورناليست و يك افسر كشف مي خواستم بدانم در آنجا چه مي گذرد. وقتي به افغانستان رفتم طي سه ماه با چشم خود ديدم در آنجا چه مي گذشت. اجساد مردم غير نظامي را كه باري در اثر بمباران هواپيما هاي ما در كندز كشته شده بودند، فراموش نمي كنم.

اينرا از خوشبختي هايم مي دانم، كه مرا به پنجشير فرستادند، در غير آن اگر به طور مثال در كندز يا جاي ديگر مي ماندم، شايد به كار ديگري مشغول مي شدم.

وقتي به پنجشير رفتم ماه مي سال 1982 بود، در اعنابه يك خانه سالم وجود نداشت، مردم را كه بگذار، حتي يك سگ را هم نديدم. نظاميان ما مي گفتند پنجشير را آزاد كرده اند و بگذار پس از اين مردم زندگي آرام شان را از سر گيرند، اما وقتي من پنجشير را ديدم وضعيت چيز ديگري بود. پنجشير را از مردم آن آزاد كرده بودند نه از مجاهدين. "حاكميت مردمي" فقط در داخل گارنيزون ها وجود داشت و بس. پيشروي نيروهاي ما تا بازارك (30 كيلومتري دره) در سه روز صورت گرفت، اما بازگشت در 25 روز. آنهم با گذاشتن فقط دو گارنيزون در رخه (مركز ولسوالي) و اعنابه و اين كه از گذاشتن اين دو گارنيزون چه اهدافي را مي خواستند دنبال كنند، من نمي دانم، من وظيفه‌ي خود را انجام مي دادم.

چنين بود شرايطي، كه من به كار آغازكردم. در ابتدا چنان كه گفتم هيچ كس در منطقه وجود نداشت، اما آهسته آهسته مردم از شهر و كوه ها برگشتند. در همين ايام بود كه با ميرداد آشناشدم و باهم دوست شديم. اغلب باهم مي نشستيم، چاي مي نوشيديم و در باره افغانستان صحبت مي كرديم. صحبت در باره افغانستان براي من جالب بود، زيرا نزد من سوالات زيادي وجود داشت كه مي خواستم جواب آنرا بدانم.

بازگشت مردم به اعنابه مرا به اين فكر انداخت كه با اين مردم چه بايدكرد. مي خواستم درنمونهء پنجشير نشان بدهم كه امكان برقرار كردن تماس و صحبت با طرف مقابل براي تامين زندگي صلح آميز وجود دارد. اما چرا پنجشير؟ به خاطر اين كه پنجشير داغترين نقطه افغانستان بود.

هنگام ايام استراحت در مسكو بود، كه فكر خود را با رئيسم پيتر ايوانويچ ايواشوتين (رييس کشف ستاد کل وزارت دفاع 1965 – 1983) مطرح كردم. البته قبل از پرداختن به قناعت او براي قناعت دادن خودم با عده‌ي از اهالي پنجشير در كابل ملاقات كرده به صورت کلي، نه مشخص فكر خود را به مشورت گذاشته بودم. بالاخره من موفق شدم تا از رئيسم اجازه تطبيق طرح خود را بگيرم. البته اين كه در سطح بالاتر او موضوع را با كي مطرح كرد نمي دانم، اما بعدها فهميدم كه اگاركف رئيس ستاد كل (واسيليويچ نيکولاي اگارکف رييس ستاد کل وزارت دفاع شوروي در سالهاي 1977 - 1984) و اوستينف وزير دفاع (ديميتري ويچ فيودر اوستينف وزير دفاع شوروي در سالهاي 1976 -1985) از موضوع مطلع بودند و جريان را با علاقه‌مندي پيگيري مي كردند. اما در سطح بيروي (دفتر) سياسي چقدر مي دانستند، من چيزي نمي دانم. اين نكته را هم بايد بگويم كه تقريباً تمام سال 82 صرف آمادگي اين برنامه شد.

براي شروع كار ابتدا همكاران خود را نزد ميرداد فرستادم تا با او تماس برقرار نمايند و بعد خودم راهي كابل شدم. 10 نوامبر 1982 بود، كه مشغول به كار شديم. بعد از مشورت با ميرداد، داوود را براي اين كار انتخاب كرديم. نامه‌ي براي مسعود نوشتم كه آنرا خودم امضا كردم، نامه مختصر بود: "ملاقات به خاطر تبادل نظر روي موضوعات مورد علاقه". نامه را به داوود داده او را به طرف مقصد فرستاديم. البته ما اقدامات لازم را براي تامين امنيت داوود تا حدي كه مربوط به ما مي شد كرده بوديم، مثل قطع آتش نيروهاي ما بر پنجشير در طول زمان رفت و برگشت داوود، مخفي كاري و غيره. اما قضيه به همين سادگي نبود. مطابق دستور بايد هيچ كس از نيروهاي ما به شمول ارتش چهلم و KGB و ارگانهاي افغاني نمي دانستند كه چه كاري در جريان است، بنابر اين كوچكترين اشتباه مي توانست تمام زحمات را بر باد دهد. بايد دردمندانه بگويم، بودند كساني كه با صلح مخالفت داشتند و ارزش ندارد كه امروز از آنها نام ببرم.

بالاخره داوود بعد از ده روز (۵) برگشت و ما به راستي تا آمدنش نگران بوديم. مسعود در نامه‌ي كه نمي دانم به خط خودش بود، يا به دستور او كسی ديگري نوشته بود، به پيشنهاد ما جواب مثبت داده و ما را جهت ملاقات به پنجشير دعوت كرده بود. مهمتر آن كه امنيت ما را تضمين كرده بود. قبل از رفتن من به ملاقات مسعود، ميرداد و داوود، نزدش رفته بودند تا محل ملاقات را تعيين نمايند. درميان ما اين نظر وجود داشت كه محل ملاقات در نزديكي گارنيزون ما در رخه يا در منطقه هيچكس صورت گيرد، البته در نزديكي گارنيزون ممكن نبود و منطقه هيچكس در آنجا وجود نداشت زيرا چند متر دورتر از گارنيزون تحت كنترول مجاهدين بود. مسعود هم اين پيشنهاد را رد كرد و تصميم گرفتيم به محلي كه مسعود تعيين كرده بود، كه نمي دانستيم كجاست برويم. قرار شد شب هنگام در منطقه‌ي غير مسكوني با نمايــــندگان مسعود ملاقي شده سپس به جايي كه براي ملاقات تعيين شده بود، برويم.

ادامه دارد...

يادداشت

(۱) ناتولي در آن هنگام دگرمن بود و به رتبه دگروالي (سرهنگي) بازنشسته شد.

(۲) محمد غوث قوماندان گروپ ضربتي قرارگاه پارنده در سالهاي 1361 تا1364. از مجاهدين سابقه دار است و خانه اش در قريه بلندي بازارک پنجشير قرار دارد. محمد غوث از سال 1372 تا شهادت مسعود راننده او بود و بعد از شهادتش تا نوشتن اين کتاب به عنوان راننده داکتر عبدالله وزير امور خارجه کار مي کند.

(۳) نام قریه

(۴) اين همان امير محمد سمرقندي است که در مقدمه کتاب به او اشاره شده است. او ترجمان دور اول مذاکرات بود و طبق اطلاع تاييد نشده در وزارت امنيت ازبکستان کار مي کند، اناتولي نام اصلي او را نمي داند و ميگويد ما او را ماکس مي ناميديم. نگارنده تا حال موفق به يافتن او نشده است.

(۵) ميرداد مدت رفت و برگشت داوود را 28 و اناتولي 10 روز مي گويد. شايد اين تناقض به علت گذشت زمان زياد و فراموشي باشد.

 

کاپی از سایت کابل پرس

+ نوشته شده توسط م.ع. یوسفی در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 و ساعت 10:12 |
 

آیین الفت

شب راچومن به یادتوبامدادمیکنم

با خاطرات عشق تو دل شاد میکنم

نیمی به شوق وصل تورفته زعمرمن

نیمی دگـربه یادتو برباد میکنم

در بنـد خیال رخ زیبای تو باشم

تا روز که دلـم ز تن آزادمیکنم

گرناله کنم نام توآید به زبانم

زیرا به تمنای تو فـریاد میکنم

صدمرتبه ارخانه  عشقم کنی خراب

بار دیگر بنـام تـو آباد میکنم

توعشق مرا مسخـره گویی ولیک من

حـماسه ی کز عشق توایجاد میکنم

آری اگـر بلد شـوی باآیین الفت

دانی که من ترا چقدر یاد میکنم

 

 سی ام سپتمبر ۲۰۰۹

۳۰-۰۹-۲۰۰۹

 

+ نوشته شده توسط م.ع. یوسفی در چهارشنبه هشتم مهر 1388 و ساعت 13:26 |
 

 

نبرد با ارتش سرخ

آتش بس 1983 در دره پنجشیر

در مورد اتش سال 1983 نویسندگان زیادی قلم فرسایی کرده اند که یکی از انها الیور روآ افغانستان شناس و شرق شناس معروف فرانسوی است." روآ" در کتاب افغانستان، اسلام و نوگرایی سیاسی ضمن پرداختن به موضوع جهاد و مقاومت در افغانستان به اتش بس 1983 نیز اشاره می کند و آن را دست اوردی مهم در تاکتیک جنگی احمدشاه مسعود می داند. اما نویسندگان دیگری نطیر بروس ریچارد سن امریکایی همواره از آن زمان تا کنون در نکوهش ان عمل احمدشاه مسعود از پای ننشسته اند. الیور روآ به تحلیلی جامعه شناختی و اکادمیک از افغانستان و مسایل آن دست می زند، اما ریچارد سن کارش ارزش علمی ندارد و برای همین تا کنون اثار وی در هیچ یک از محافل فکری جدی گرفته نمی شود. وی یک سلسله اتهامات را به احمدشاه مسعود وارد نمی نماید که بیشتر ناشی از عصبانیت کوباهای امریکایی درگیر در مسایل جنگ سرد در افغانستان است.

 

مقدمه

نوشتن اين کتاب که دو بخش دارد، سه را در بر گرفت، زيرا شخصيت هاي کتاب در ‌کشورهاي مختلف قرار داشتند و دسترسي به آنها پس از دو دهه کار آساني نبود. بخش اول به آتش بسي تعلق دارد، که در سال 1983 بين قواي شوروي و جبهه پنجشير برقرار گرديد. جريان از اين قرار بود، که در سال 1982 در پنجمين حمله قواي شوروي به پنجشير، جنگ خلاف گذشته طولاني شد و نه ماه ادامه يافت. در حالي که زد و خورد بين دو طرف ادامه داشت، ناگهان شوروي ها به مسعود آتش بس را پيشنهاد کردند. مسعود بعد از مشورت با علما و فرماندهان اين پيشنهاد را پذيرفت و در نتيجه روي آتش بسي بين دو طرف توافق صورت گرفت که يک سال دوام کرد. اين آتش بس در آن هنگام پرسش هاي زيادي را برانگيخت. برخي از اين پرسش ها تا نوشتن اين کتاب هنوز وجود دارد. تلاش حاضر به اين سوال پاسخ مي دهد، که چرا شوروي ها به مسعود آتش بس را پيشنهاد کردند و چرا او آن را پذيرفت.

مسعود در سال 2001 يعني هيجده سال بعد در اين باره به تفصيل سخن گفت و همچنان افسران شوروي که دست اندرکار اين مسئله بودند، لب به سخن گشودند.

در اواخر سال 2000 بود که مسعود تصميم گرفت مرا که تا آنوقت به حيث اتشه نظامي و نماينده خاص او در تاجکستان کار مي کردم، به روسيه بفرستد تا همان وظيفه را در مسکو انجام دهم. اولين بار که در ين باره سخن گفت بنده از ين آرزوي خود يادآوري کردم، که مي خواهم روزي کتابي در باره جنگ شوروي ها با مجاهدين بنويسم. گفت کار آساني نخواهد بود، گناه حمله بر افغانستان را رهبران شوروي يكي بر گردن ديگر مي اندازند خصوصاً زنده ها بر گردن مرده ها. گفتم خير هدف من صرف يک کتاب تکتيکي است و مسايل سياسي را در بر نمي گيرد. گفت: به نظر من از آتش بس آغاز کن. زيرا کسي درين باره تا حال سخن نگفته است. قبول کردم و خواهش کردم آواز او را ثبت نمايم که پذيرفت، اما گفت اول با رييس مير داد ببينم که مقدمه را او مي داند. ميرداد در آن وقت رييس امور باز سازي جبهه بود و خانواده او در تاجکستان زندگي ميكرد. او را در خانه اش ملاقات کردم و سخنان او را هم ثبت نمودم که بر روي کست اين تاريخ نوشته شده است: (27/11/2002)

بعد از آن با مسعود در خانه اش در شهر دوشنبه ديدم. مدتي خانواده اش در شهر دوشنبه بود و علت آن در ادامه اين کتاب آمده است. مسعود در باره علت آتش بس و نتايج آن بعد از هفده سال به تفصيل سخن گفت و بنده سخنان او را ثبت کردم. بر روي کست اين تاريخ نوشته شده است: (12/12/2000)

اما ملاقات با افسر شوروي، اناتولي سه سال را در برگرفت. زيرا نام مکمل او را نداشتم و او هم سالهاست که باز نشسته شده است. به هر حال با زحمت زياد توانستم او را پيدا کنم و ملاقات ما در خانه بنده در مسکو صورت گرفت و سخنان او را هم ثبت نمودم و البته طبق وعده کست ها را به خودش برگرداندم. ملاقات ما درين تاريخ صورت گرفت: (26/4/2003)

قابل يادآوريست که تعدادي از ترجمان هاي آتش بس را هم ديدم که در ادامه خواهد آمد. اما موفق به يافتن امير محمد سمرقندي ترجمان دور اول مذاکرات آتش بس نشدم و در جستجوي او هستم.

آتش بس 1362-1363 (1983-1984) از زبان ميرداد

«در تابستان سال 1361 (1982) شوراي انقلابي دولت كارمل مرا۱ موظف كرد تا در راس يك گروه دو صد و چند نفري كه از كارمندان پنجشيري تبار حكومت تشكيل شده بود، به پنجشير بروم.

در آن زمان قواي شوروي مشغول يك عمليات هجومي در دره پنجشير بود و جنگ شديدي جريان داشت (حمله پنجم شوروي ها- 1982). وظيفه داده شده به ما اين بود، كه مردم دره را به طرفداري دولت تشويق كرده، كمك هاي را براي شان توزيع کنيم.

با شنيدن اين خبر نگراني زايد الوصفي براي من روي داد، زيرا هرگز انتظار توظيف شدن به چنين مسئوليتي را نداشتم، به ويژه كه جنگ در دره بشدت جريان داشت و من جز مسلك خودم از ابتدائيات جنگ و تفنگ چيزي نمي دانستم، ناچار جهت توضيح بيشتر نزد دستگير پنجشيري۲ رفته و از وي جوياي علت شدم. او گفت شما آدم مسن و مردمدار هستيد و مي توانيد به مردم كمك كنيد. چاره‌ي جز رفتن نداريد، زيرا اين فيصله شوراي انقلابي است. ناچار به طرف كميته شهري حزب كه محل تجمع اين افراد تعيين شده بود، رفتم. در آنجا با ديدن صحنه توزيع اسلحه به آن عده كارمندان كم بختي كه مانند من به درد نظامي گري نمي خوردند، پريشاني ام چند برابرشد. جمعاً 260 نفر بودند. به مشكل توانستم 160 نفر آنها را به بهانه اين كه از سلامتي لازم براي اجراي اين وظيفه برخوردار نيستند، كم كنم. روز بعد توسط چند هليكوپتر به منطقه گسيل گرديديم و در آن جا به چهار قسمت تقسيم شديم. من در منطقه اعنابه۳ جا گرفتم. در منطقه اعنابه يك گارنيزون قواي شوروي وجود داشت، ضمناً عده‌ي از مردم منطقه هم برخلاف ساير نقاط پنجشير به كوه ها متواري نشده و در همانجا باقيمانده بودند. سر و كار من بيشتر با همان ها بود.

من چهار ماه و نيم در آنجا ماندم، در همين مدت شوروي ها جهت هماهنگي امور ملكي يا نظامي گاهگاهي ما را به داخل گارنيزون شان دعوت مي كردند. فكر مي كنم فرمانده گارنيزون كس ديگري بود، اما شخصي كه با ما صحبت مي كرد كسي به نام جنرال اناتولي بود كه احتمالاً رئيس كشف بود يا در همين بخش كار مي كرد. من هيچگاه او را نه آن وقت و نه بعد از آن در لباس نظامي نديدم.

در جريان همين رفت و آمد ها بود، كه من با جنرال اناتولي آشنا شدم. نمي دانم در چندمين ملاقات بود كه هر دو حس كرديم با زبان انگليسي مي توانيم تفاهم نماييم. اين بود آغاز آشنايي من با جنرال اناتولي۴. اناتولي شخص قدبلند، خوش مشرب و موقر بود. خيلي زود با هم دوست شديم و اغلب باهم نشست و صحبت داشتيم، او حتي وارد بحث هاي سياسي هم مي شد اما من هميشه محتاط بودم و از وارد شدن در بحث هاي سياسي مخاطره انگيز اجتناب مي كردم.

بسياري اوقات هر دو شاهد انتقال مجروحين و مقتولين نيروهاي شوروي بوديم كه از قسمت بالايي دره مي آوردند. يكي از روزها كه باهم گرم صحبت بوديم يك نيروي زرهي بزرگي وارد دره شد، كه مي خواست به طرف بالاي دره جهت مقابله با مجاهدين برود، اناتولي رو به من كرد و با خنده گفت: ميردادخان مي بيني شوروي چه قدرتي دارد؟ من برخلاف عادت احتياط كاري گفتم: اگر اين نيرو هزار برابر هم شود، نمي تواند يك سانتيمتر از قله كوه ها را كم كند. او خنديد ولي هيچ چيزي نگفت.

روز بعد كه با هم روبرو شديم گفت: ميردادخان، گفته ديروزتان مرا به تفكر انداخت، منظورتان از آن چه بود؟ من در جواب گفتم: منظور من اين بود كه مقاومت در برابر نيروهاي شما مقاومت مردم است و مردم چون كوه اند، راه حل ديگري بايد پيدا كرد. او چيزي نگفت، اما گفته من بعدها براي وي ضرب‌المثل شده بود، هرگاه حادثه‌ي رخ مي داد و يا جنگ و مقاومتي از طرف مجاهدين صورت مي گرفت، به من مي گفت: تو راست مي گويي، قله كوه مشكل است. آن روز كه آن جمله را گفتم هرگز راه حلي نظير آن چه بعداً اتفاق افتاد در خيالم هم نمي گذشت. آن جمله مبين مافي‌الضمير من بود، كه از ديدن جنگ و كشتار عميقاً متاثر مي شد.

روزها مي گذشت و جنگ همچنان در دره ادامه داشت. يكي از روزها اناتولي نزد من آمده مرا به صرف چاي صبح دعوت كرد، از سيمايش پيدا بود، كه گپ مهمي براي گفتن دارد. هنگام صرف چاي رو به من كرده گفت: "كلان ما مرد!" من گفتم: منظورت را نفهميدم، گفت: "منظور من برژنف است." من كه از خرسندي اش متعجب شده بودم و اين سخن را باور هم نمي كردم، سراسيمه گفتم، خوب نشد كه يك رهبر كمونيسم جهاني مرد، كار خوبي نشد و سخناني از اين قبيل. او كه متوجه نگراني من شده بود خنديد و گفت: "نترس به من اعتماد كن، برعكس، كار بسيار خوبي شد، زيرا اينك دوستان ما كه در رأس آن آقاي اندروپوف قرار دارد به قدرت خواهند رسيد." اين خبر را وقتي به من گفت كه هيچ اطلاعي در رسانه ها در مورد مرگ برژنف وجود نداشت، حتي فرداي آن كه من به كابل رفته موضوع را از دستگير پنجشيري پرسيدم، او نيز هيچ اطلاعي نداشت.

با روي كار آمدن اندروپوف وظيفه اناتولي در افغانستان تمام شد. او به مسكو برگشت و من قبل از آن به وظيفه اصلي ام يعني شركت تخمهاي اصلاح شده در كابل برگشته بودم.» بازگشت اناتولي به افغانستان

در اواخر خزان همان سال (1361 – 1982) بود كه چهار مشاور روسي و يك مترجم به دفتر من آمده خودشان را از دوستان اناتولي معرفي كرده خبر آمدن او را به من دادند، گفتند: تازه از مسكو آمده اند و در بگرام مستقر اند، ساعتي نشستند و بدون اين كه توضيح بيشتري بدهند برگشتند و گفتند فردا باز خواهند گشت. روز بعد آمدند و مانند روز قبل به صحبت هاي عمومي پرداختند، مانند وضع امنيتي، وضع جبهات جنگ، حكومت و غيره. من كه وسواسم هرچه بيشتر مي شد تا علت آمدن آنها را بدانم بالاخره طاقت نياورده از آنها پرسيدم علت آمدن آنها به دفتر من چيست؟ آنها گفتند: "ما همكاران اناتولي هستيم و از دفتر سياسي آقاي اندروپوف آمده‌ايم، تا آمدن اناتولي به شما چيزي نخواهيم گفت، او به زودي مي رسد و همه چيز را به شما خود خواهد گفت." روز ديگر بود كه با اناتولي به آنجا آمدند، يك موتر CD سفارت شوروي آنها را آورد. هر دو از ديدن يكديگر خوشحال شده مصافحه و احوال پرسي كرديم، سپس دقايقي در مورد زندگي شخصي، وضع خانواده، كار و مصروفيت يكديگر پرسيديم. آنگاه اناتولي گفت مي دانم بسيار عجله داري كه بداني چه خبر است و ما براي چه آمده‌ايم، حال برايت مي گويم و چنين به سخن آغازكرد:

"من شخصاً از طرف يوري اندروپوف نمايندگي دارم، همراهان من اعضاي دفتر اندروپوف اند، با آمدن آقاي اندروپوف در شوروي تغييراتي در حال آمدن است، از جمله تصميم بر آن است تا راه حلي براي بيرون شدن قواي شوروي از افغانستان پيدا شود، كه ما و شما در همين بخش كار خواهيم كرد. من گفته هاي خودت را به ياد دارم كه مي گفتي با زور مشكل است. اينك فرصت آن رسيده كه براي صلح تلاش کنيم." سپس توضيح داد، كه تصميم شوروي برآن است تا نخست با فرماندهان عمده در داخل افغانستان مذاكرات صلح را آغاز كند، سپس در مناطق تحت سيطره آنها آتش بس كرده و به صورت تدريجي قواي خود را از افغانستان خارج نمايد. اما در ذهن من سوالات زيادي ايجاد شده بود، كه اناتولي به بعضي آنها قسماً جواب داد، مثلاً وقتي از او پرسيدم چرا اين پروسه از پنجشير آغاز مي شود، گفت: "پنجشير و سالنگ محل بيشترين درگيري ها و تلفات ما در افغانستان است، همچنان پنجشير در سر شاهراه عمده رفت و آمد ما قرار دارد. از طرف ديگر نيروهاي مستقر در اين نواحي به رهبري احمدشاه داراي سازماندهي بهتر و رهبري واحد اند كه در صورت توافق با آنها مي توان به عملي شدن توافقنامه اعتماد كرد، در حالي كه در ساير نقاط افغانستان به اين تعداد جنگجو تحت يك فرمان قرار نداشته و اين نوع تركيب مي تواند پروسه را به دليل موافقت يكي و مخالفت ديگري به بن بست مواجه كند. اما در مورد انتخاب خودت، چون برنامه قرار است از پنجشير آغاز شود و خودت هم از همان منطقه هستي و مهمتر اين كه من دوستي در آن منطقه غير از خودت ندارم كه بر او اعتماد كنم، بنابر اين خواستم با ما همكاري كني."

اين بحث ميان ما چندين روز ادامه داشت و ذهن من درگير سوالهاي زيادي بود: واقعاً شوروي ها تصميم گرفته اند از افغانستان خارج شوند؟ چگونه مي خواهند خارج شوند؟ نيروهاي دولتي كجا خواهند رفت؟ مجاهدين چه خواهند كرد؟ دولت آينده چگونه دولتي خواهد بود؟ چه كسي آنرا رهبري خواهدكرد؟ و ده ها سوال ديگر.

اناتولي كه در اين مدت متوجه به فكر رفتن من شده بود گفت: "وظيفه خودت مشكل نيست، خودت فقط شخصي را پيدا كن تا پيام ما را به مسعود برساند، به محض پيدا كردن چنين شخصي وظيفه تو خاتمه مي يابد."

اطمينان هاي زيادي كه اناتولي به من داد، نيمه باوري برايم پيدا شد كه شايد شوروي ها مي خواهند از افغانستان خارج شوند، لهذا از آنها دو هفته وقت خواسته، دست به كار شدم. اولين مشكل بر سر راه من اين بود كه من با احمدشاه مسعود هيچگونه ارتباط و شناختي نداشتم، جز اين كه پدرش را مي شناختم و گاهگاهي به خانه آنها مي رفتم، اما مسعود آن وقت كودك بود و من حتي چهره او را به خاطر نداشتم.

بعد از چند روز فكر در باره انتخاب شخصي كه نزد احمدشاه برود، قضيه را با داوود5 كه از دوستان نزديك من بود در ميان گذاشتم، اما قبل از آن وي را سوگند دادم تا موضوع بين ما مخفي بماند، او با خرسندي گفت: "اين يك كار بسيار آسان است، من مي توانم آن را انجام دهم. رفت و آمد به پنجشير وجود دارد، نگران نباش." به اناتولي تلفن كردم كه با هيأت به دفترم آمدند، داوود را به آنها معرفي كردم، اناتولي اهميت وظيفه را به داوود فهماند و بسيار تاكيد كرد، كه نامه به دست كسي نيافتد مخصوصاً به دست كساني از اعضاي حكومت كارمل. بعد از ظهر اناتولي نامه را آورد و آن را به من داد. او يكبار ديگر در مورد مخفي كاري تاكيد كرد و رفت. بعد از رفتن اناتولي من از داوود پرسيدم چه برنامه‌ي براي شروع كار دارد، مثل اين كه داوود حساسيت موضوع را بعد از صحبت هاي اناتولي بيشتر درك كرده بود، زيرا به من گفت: "در نظر دارم يكبار بدون نامه تا آنجا كه مجاهدين است سفر كرده وضعيت راه ها را مطالعه نمايم، در مرحله بعدي نامه را مي برم." من طرح محتاطانه او را پذيرفتم و فرداي آن روز داوود حركت كرد.

تا هنگام برگشت داوود دلواپسي و نگراني مرا رها نمي كرد. متوجه نكته تازه‌ي شدم و آن اين كه نكند، در درون اين پاكت چيزي جابجا شده باشد، كه به مسعود صدمه برساند.

لهذا به اناتولي گفتم، داوود رفت تا يكبار وضع راه ها را ببيند، من پيشـــنهادي دارم كه اميدوارم سبب آزردگي شما نشود، او گفت: "چه پيشنهادي داري؟" گفتم: ممكن است نامه را قبل از اين كه به داوود بدهم يكبار در حضور من و او باز كنيد، البته من به محتويات نامه كاري ندارم اما مي خواهم مطمئن شوم كه اين فقط يك نامه است. او كه فوري متوجه احتياط كاري من شده بود، موافقت کرد. نامه را دوباره به او دادم و منتظر آمدن داوود مانديم. بالاخره داوود برگشت و اطمينان داد كه براي اجراي كار آماده است. موضوع را به اناتولي خبر دادم و او هم طبق وعده نامه را در حضور ما باز كرده بعد از حصول اطمينان ما دوباره داخل پاكت گذاشت.

افكار پريشان باز بر من حمله آوردند، گويي نامه را من خود مي بردم، تأكيد مجدد اناتولي بر اين كه نبايد دستگاه خاد دولتي و ارگانهاي ديگر غير از همين چند كس از راز آگاه شود و نامه به دست آنها نيافتد سنگيني اين وظيفه را بر دوش من بيشتر مي كرد. نگراني من بيجا نبود، بعد ها كه دستگاه خاد حكومت مرا به زندان انداخت از يك يك اين موارد بارها پرسيد6 برگرديم به دنباله ماجرا. با اناتولي خداحافظي مي كرديم كه چيز تازه‌ي به فكرم رسيد- مسئله امنيت داوود. من مي دانســتم كه وي رهسپار دره مرگ است، به اناتولي گفتم من به خاطر امنيت داوود پيشنهادي دارم، در طول ايام وظيفه توسط داوود شما بايد از اجراي عمليات جنگي در پنجشير خود داري نماييد و گر نه چه ضمانتي وجود دارد كه وي به سلامت نزد احمدشاه مسعود برسد و يا برگردد. او لحظه‌ي مكث كرد و گفت: "موافقم، مطمئن باشيد." با اناتولي خداحافظي كرده همراه با داوود به اداره برگشته يكبار ديگر روي جوانب مختلف اجراي كار صحبت كرديم، روحيه داوود به مراتب بهتر از من بود. گويي سالهاست كه به چنين ماجراجويي ها مشغول است.

روز بعد داوود به طرف پنجشير حركت كرد و ما منتظر مانديم. چنان كه چند بار تذكر دادم از زماني كه اين پروسه آغاز شد، نگراني آزار دهنده‌ي نيز همراه آن مرا فراگرفته بود. آنگاه كه هفته سوم به آخر خود نزديك مي شد و هنوز از داوود خبري نبود يكبار ديگر لشكر دلهره و تشويش بر من هجوم آوردند. اگر در مسير راه داوود توسط نيروهاي دولتي و يا گروههاي ديگر مجاهدين دستگيرشود، چه؟ يا بدتر از آن اگر كشته شود، من به خانواده اش چه بگويم؟ اين ها همه مرا سخت آزار مي دادند.

دربيست و هشتمين روز بود كه داوود زنده و سلامت بازگشت. بي توجه به اين كه چه جوابي آورده است، با ديدن او نفس راحتي كشيده خود را مقداري سبك احساس كردم. نشستيم و از او دنباله ماجرا را پرسيدم، گفت: "با جواب مثبت آمده است." سپس جريان رفتنش نزد احمدشاه مسعود از طريق كوه ها را تعريف كرد و اين كه از شخصي به نام گل داد جهت رسيدن نزد احمد شاه مسعود استفاده كرده است. اين كارش مرا عصباني ساخت و گفتم: مگر من ترا سوگند ندادم كه كس ديگري از جريان نفهمد، او گفت عصباني نشو، گل‌داد7 هيچ چيز نمي فهمد، او دوست سابق من است و بدون او رسيدن نزد احمدشاه مسعود از طريق راه هاي پر پيچ و خم كوهستاني بسيار مشكل و حتي غير ممكن بود. با ارائه اين دليل از ادامه بحث گذشتم و به جنرال اناتولي از آمدن داوود خبر دادم. آنها به زودي آمدند و با داوود ملاقات كردند. اناتولي از اين كه مسعود به پيام آنها جواب مثبت داده، خرسند به نظر مي رسيد و گفت: حال بايد قدم دوم را برداشت، قدم دوم انتخاب محل مذاكره است، سپس رو به من كرده گفت: "دوست شما - داوود- حال بايد پيام دوم ما را ببرد". در اين جا وعده اناتولي را كه به من داده بود به يادش آورده گفتم: طبق وعده شما وظيفه من تمام شد. اين شما و اين هم داوودخان، بقيه‌ي پروسه را خودتان پيش ببريد، گرچه اناتولي علاقه نداشت من از آنها جدا شوم اما به وعده احترام گذاشته، راضي شد كه من خود را كنار بكشم.

نويسنده: میرداد

ادامه دارد

 

این مضمون را از سایت کابل پرس کاپی نموده ام

ازینکه موضوع مهم تاریخی و مستند بود خواستم در وب خویش بگذارم.

-----------------------------------------------------------------------

زیرنویس:

1- ميرداد پنجشيري از اعضاي سابقه دار حزب دمکراتيک خلق بود و در آن زمان رياست شرکت تخم هاي اصلاح شده را به دوش داشت.

2- دستگير پنجشيری وزير معارف در آغاز حکومت کمونستی.

3- اولين قريه بزرگ پنجشير وقتي وارد دره شويد.

4- اناتولي ايوانويچ تکاچوف افسر ستاد کل کشف اتحاد شوروي موظف در افغانستان(82-83).

5- داوود از اقارب مسعود است، که در دولت کمونيستي وقت افسر بود. در اوايل آتش بس نقش رابط را داشت، بعد از انعقاد آتش بس با توافق دو جانب ولسوال (بخشدار) اعنابه شد. او در سال 1371 (1992) درگذشت.

6- ر ئيس ميرداد در سال(1984/1363) توسط حکومت کارمل با تمام اعضاي خانواده اش به زندان افتاد. بعدها خانواده اش رها گرديد، اما خودش هفت سال در زندان باقي ماند.

7- گلداد دوست داوود از قريه حصارک پنجشير هنگام نوشتن اين سطور 66 سال دارد و در کابل زنده گي مي کند.

+ نوشته شده توسط م.ع. یوسفی در سه شنبه هفتم مهر 1388 و ساعت 8:44 |
 

سلام و احترام حضور شما دوستان بی نهایت گرامی!

یکسال قبل ازین امروز در چنین روزی که دوم مهر سال ۱۳۸۷ خورشیدی بود برای نخستین بار قدم در دنیای وبلاگ نویسی گذاشتم. البته مروج است اگر مطلبی را نشر کنیم در همان لحظه از طریق وب بلاگفا دوستانی حین بروز شدن به وب ها سر میزنند و دیداری مکنند که دیدار اولین و آخرین شان است.

 اما نخستین پیامی را که از دوستان پایدار گرفته ام و تا امروز افتخار دوستی شان را دارم، پیام محترم انجنیر صاحب حفیظالله زریر بود که بتاریخ شانزدهم مهر یا میزان سال ۱۳۸۷ دریافته بودم که خوشبختانه این سلسله تا هنوز ادامه دارد و همیشه مرا در ین مسیر رهنمایی های مفیدی کرده است و انشاالله همیشه ادامه خواهد داشت.

که پیامش را در اینجا نیز کاپی میکنم

نویسنده: زریر
سه شنبه 16 مهر1387 ساعت: 16:49
سلام برادر عزیز آقای یوسفی
وبلاگتان مبارک و انشاالله که قدم تان در مجمع وبلاگ نویسان پر برکت باشد. اشعار تان زیباست .چیزیکه از دل برخیزد بر دلها نشیند.
فلم تان را توانا تر میخواهم هموطن عزیز وگرامی
 
و به همین ترتیب دوستانی دانشمند و شاعران دیگری چون برادر گرامی ام سید مصطفی جان سائس که واقعن مرا در زمینه همکاری های زیادی نموده است که همیشه ممنون وی میباشم، محترم استاد هروی که از رهنمود ها وتشویق ایشان نیز سپاسگذرام، و در ماه های اخیر جناب استاد محترم ظریفی صاحب که از محبت ایشان دوستان زیادی مستفید میشوند ما را نیز بی بهره نگذاشته اند، و البته جا دارد که از برادر عزیز روح الله احمدی (بلبل) که با نقد های خوب شان مرا یاری رسانده اند تشکری کنم.
در ضمن از عزیزان دیگری که نام مبارک شان را نگرفته ام وقت خوب خود را گاهگاهی برای آمدن به این ویرانه صرف نموده و حقیر را همکاری نموده اند نیز قلبن اظهار قدردانی میکنم.
 

ازینکه بنده در مورد شعر چیزی نمیدام ولی همکاری و رهنمایی های شما عزیزان مرا جرات بخشیده است که تا امروز به نوشتن ادامه دهم و درین مدت از اندوخته های شما به اندازه ی برداشتم مطالبی زیادی را آموخته ام که نمیشود با اظهار تشکر و سپاس جبرانش کرد.

 اما باز هم از همکاری های همیشگی تان یک جهان تشکر و آرزو دارم به همین ترتیب همیشه با آنکه نوشته هایم ارزش تلف نمودن وقت عزیز تان را ندارد ولی با بزرگواری که دارید مرا یاری رسانید.
 
با احترام
ارادتمند شما
محمد عارف یوسفی
 
و این هم چند کلمه ی بی ربطی را که امروز نوشته ام .

 

 نمیدانم

ندانستم

که میدانم نمیدانم

ولی باز هم نمیدانم

چرا بیهوده مینویسم

اگر چه من نمیدانم که چیست این شعر؟!

صدایی یا نوایی

غروبی یا طلوعی

پیامی یا که تصویری

کجا منزلگه اش باشد

از کدامین نسل و آئین است

ولی باز هم

 او را جویم

اگر چه من

تمیز رنگ و بیرنگی نمیدانم

نمیدانم

سپیدش را  

نه شعر ناب و نیمایی

و یا اقسام دیگر را

خیال من سبک باشد

ندانم وزن و قافیه

زبان گنگ من آخر چه میداند

بدیع چیست و بیانش چیست

نمیدانم، نمیدانم

درین سر درگمی هایم

نه میدانم غزل را

دوبیتی ورباعی را

نه تخمیس و مسمط را

نه قطعه دانم و نی هم خبر از مثنوی باشم

قصیده یعنی چه

از من مپرسید

نه تک بیت و نه چارپاره

درین بی نظمی افکار

ز نظمش پس چه میدانم؟

نه نظم و نثر میدانم

نه انشایی ، نه املایی

چنان آزاده گشتم من زهر بندی

که از ترکیب و ترجیعش مبرایم

پس و پیش خیالم را سفر کردم

نه پسوندی نه پیشوندی

نه طول و عرض میدانم

نه آهنگی نه معنایی 

غباری نیست بدوش خاطرم 

زینرو

ثقالت را نمیدانم

اگر چه تشنه لب در جستجویش میروم

اما

نمیدانم ز ابحارش

چنان زیر و زبر گشتم ولی باز هم

نمیدانم

نه ضم و کسر ه و فتحه

نه میزان و نه اوزانش

نه آغازش

نه دنبالش

نه انجامش .

ولی دانم

ندانم چیزی تا گویم

ندارم چیزی تا گویم

اگر گویم

فقط فریاد یک فرد است

که میگویم و مینویسم

اگر چه یاوه میگویم

مرا معذور میدارید؟

نمیدارید؟

نه

میدارید

نمیدانم که میدارید، نمیدارید

بلی، دیگر نمینویسم

نمینویسم دیگر هرگز نمینویسم

و لیکن!

 من اسیرم

اسیر شخص گمنامی

که فرمانم دهد

بنویس...

 

بیست و چهارم سپتمبر ۲۰۰۹

دوم میزان  ۱۳۸۸

+ نوشته شده توسط م.ع. یوسفی در پنجشنبه دوم مهر 1388 و ساعت 10:16 |
 

حلول عید سعید فطررا به شما دوستان عزیز تبریک میگویم

 

 

نگاه  عیدی

 

عیـد آمـــد و نگــارم دستش حنـــــــا میکنــد

     از گــوشه ی دو چشمش نگــاه مــــا میکنــد

عیـدم کنــد دو چنـــدان آن مـاه خـوبــرویـان

     بـا یـک نگـاه  عیـــدی کـه سوی مــا میکنــد

گــاهی  بـــــرد آسمــان  گـاه زمیــنم زنـــد

     چشمان شوخش چــو جا ن تــه و بالا میکنــد

  بسمــــل او میشوم بـــــــدون چــــون و چرا 

     تیــر نگــاهش چـو نــان ســویـم رهــا میکنــد

مــــــــرغ د لـــم میپـــرد ز دام سینــــه ی من

     بــا عشــوه ی کــه د لبــر دو چشــم وا میکنــد

یـک نگـاه ی بیش نیست عیــــدی جـانـانـه ام

     بــــه دیــگــــران سلام و ازمــــا حیــــا میکنــد

     یک نظــرش کـا فـی شد بـه کشتن "یــوسفی"

     چقـــــــدر بــــه سهولت  کسی فنــــــا میکنــد

 

http:// 

 

بیست و نهم سپتمبر 2008

29-09-2008

+ نوشته شده توسط م.ع. یوسفی در دوشنبه سی ام شهریور 1388 و ساعت 10:55 |


Powered By
BLOGFA.COM